آخرين نيايش شهيد چمران و (چگونه فرعون و لشکریانش گرفتار عذاب الهی شدند.؟) و (شفا یافتگان)
آخرين نيايش شهيد چمران و (چگونه فرعون و لشکریانش گرفتار عذاب الهی شدند.؟) و (شفا یافتگان)
ابوراجع حمامی یه مرد شیعه ی مخلصی بود در حله یکی از عاداتش این بود هرروز بلند بلند غاصبین
حق علی را به اسم لعن میکرد تو حله حاکمم مرجون نامی بود سنی اونم سنی ناصبی متعصبی که
مسندش را یه جوری گذاشته بود که وقتی مینشست پشت به گنبد علی ع باشه خبر دادن بهش تو
چجور سنی هستی ابوراجع حمامی هرروز لعن میکنه به اونایی که تو امامشون میدونی هیچ کارشم
نداری گفت ابوراجع را دستگیر کنید گرفتند بیچاره را ابوراجع را گرفتند زبانشو سوراخ کردند دماغشو
شکافتند گنج ریسمانی تو دماغش انداختند کشون کشون تو شهره حله او را تابوندن اینقدر لگد زدن به
سر و صورت و بدنش تمام استخوانای بدنش خورد شد فکشو شکستن سر تا پا غرق به خون دیگه
داشت میمرد اقواماش شیعه ها اومدن التماس کردن بابا داره میمیره دیگه نزنیدش ببریمش تو خونه مون
بمیره لششو برداشتن آووردن تو خونه انداختن تو یه اطاقی درو بستن بچه هاش که مردنشو نبینن فردا
ببرن دفنش کنن هوا تاریک شد و اینا از شدت گریه و خستگی خوابشون برد فردا صبح اومدن جنازشو
بردارن وقتی دره اطاقشو باز کردن دیدن یه بویه عطری از اطاقش به مشام میرسه وقتی نگاه کردن دیدن
ابوراجع صحیح و سالم غرق نور رو سجاده نشسته داره نماز صبحشو میخونه رفتن نگاه کردن دیدن
محاسنشم سالمه دندوناش سالمه فکش سالمه بدن صحیح و سالم از دیروزش خوشگل تر شده جوون
شده ابوراجع تویی گفت بله ابوراجع چی شد تو که داشتی میمردی گفت شما که رفتید دیگه امیدم از
همه جا قطع شد زبون که نداشتم حرف بزنم چشم که نداشتم جایی را ببینم اما دلم میتونه حرف بزنه
بی اختیار اشک میاد با خونه صورتم آغشته میشه و مخلوط با زبون دلم شروع کردم با امام زمان حرف
زدن گفت همین طور که تو بستر افتاده بودم با بدنه غرق به خون همش فکر میکردم دیگه شیعه ها تو
حله نمیتونن سر بلند کنن سنی ها اینقده عزیز شدن یا صاحب الزمان من که نگفتم آدم خوبی بودم
یا صاحب الزمان من که نگفتم وظیفمو در مقابل شما انجام دادم یا امام زمان به جانه خودت قسم اگه
من بمیرم دیگه شیعیان شما تو این شهر نمیتونن سر بلند کنن یا صاحب الزمان به خاطر بابات علی یه
نگاه به من کن یا امام زمان به خاطر مادرت زهرا یه نگاه به من کن همین طور که داشتم گریه میکردم
یوقت دیدم دره اطاق باز شد آقا یکی از اسمای شما حرمه یعنی هرکی گرفتار بشه شما را صدا بزنه به
دادش میرسی آقا به دادم برس یوقت دیدم دره اطاق باز شد و خورشیدی وارد اطاق شد ابوراجع چرا گریه
میکنی ابوراجع خیال میکنی ما نمیبینیم مصیبات شما را فرمود پاشو ابوراجع سالمی ابوراجع تا پا شدم
یکی از اشخاصی که بچه ی ایرانه اما بزرگ شده ی آلمانه
ایشون تو آلمان ازدواج میکنه زنشم مسیحی است
اما بعد از چند ماه خانمش مریض میشه
همه دکترا جوابشو میکنن
اما دکترای آلمان میگن ما نمیتونیم معالجه کنیم
اما خودش بچه ی ایرانه از اقوام خانمش اجازه میگیره میگه
اگه اجازه بدید من خانمم را ببرم ایران ما ایرانی ها یه پزشک داریم
خانمم را آووردم ایران نیمه ی شب رسیدیم مشهد
اما میگه اومدیم یکی از اون هتلهایی که نزدیک حرم بود میگه نیمه ی شبه
یوقت دیدم خانمم داره صدام میزنه میگه آی شوهره من من که مردم این دکتر
شما کجاست من دیگه طاقت ندارم گفتم خانم صبر کن صبح بشه میبرمت دکتر
گفت دیگه نایی تو بدن ندارم میگه دیدم از بس بیتابی میکنه زیره بغلاش را گرفتم
از پنجره ی هتل گنبد و بارگاه امام رضا را نشونش دادم میگه یه وقت خانمم صدام زد
آی شوهره من این دکتر شما تو مطبشه آخه چراغای مطبش روشنه پاشو بریم
میگه دیدم بیتابی میکنه زیره بغلاش را گرفتم آرام آرام آووردمش کنار مرقد امام رضا
میگه یه گوشه ای خوابوندمش یه پوششی روی بدنش انداختم
گفت همسرم به خواب رفت
اومدم یه گوشیه گفتم آی امام رضا آبروم را نبر
آی امام رضا از راهه دور اومدم
آقا جون اگه خانمم را شفا ندی دیگه کجا برم جواب اقوامه خانمم را چی بدم
دلم شکست اومدم یه گوشه ای گریه کردم گفتم آقا جون همه ی امید من تویی
میگه بعد از چند لحظه ای با خودم گفتم بگذار برم شاید خانمم از خواب بیدار بشه
دیدم خانمم از خواب بیدار شده ولی منقلبه داره گریه میکنه
هی نگاه به گنبد امام رضا میکنه و گریه میکنه
گفتم خانمم چی شده چرا گریه میکنی
گفت آی شوهره من دکتر شما منو شفا داد
حدود
20 سال پيش زني با ما همسايه بود که بيماري ارامش زندگي او را به هم ريخته
بود و همه مي دانستيم که او گرفتار درد هاي خويش است و دل به طبابت پزشکان
سپرده است و اينکه در مغزش غده اي وجود دارد که زندگيش را به خطر انداخته
است خبر رسيده بود که تنها راه علاجش عمل جراحي است به توصيه پزشکش بايد
گيسوانش را ميتراشيد و براي عمل مهيا ميشد قبل از رفتن به بيمارستان براي
وداع با مادرم که با ايشان خيلي صميمي بود به منزل ما آمد حرفهايش بوي
فراق و جدائي ميداد و رنگ رخسارش بوي مرگ
اشک
در چهره مادرم جاري شد کمي او را در بغل گرفت و با صداي بغض آلود به او
گفت تو که به همه توصيه ها عمل کردي نزد همه پزشکان معروف شهر هم رفته اي
بيا و به سفارش من هم عمل کن ميداني که زندگي در جوار آقا علي بن موسي
الرضا (ع) افتخار ما مشهدي ها هست پس قبل از رفتن زير تيغ به حرم مطهرش
برو و از مولا بخواه لباس عافيت بر تنت بپوشاند
با
صداي بغض آلود و گرفته اش گفت فکر ميکني نرفته ام بارها و بارها رفته ام
ولي حالم بهتر نشد که روز به روز وخيم تر هم شد ديگه تحمل اين سر درد ها
را ندارم يا خوب ميشوم يا ميميرم و گريه امانش نداد
مادرم
در حالي که سرش را روي شانه هايش گذاشت به آرامي به او گفت اين بار با دل
شکسته برو چون تنها اوست که قدر دل شکسته ات را ميداند
و اين شعر را برايش خواند که:
اين صداي پا که مي آيد ز دور -------افکند بر هستي ات يک باره شور
مي شناسم اين صداي پاي اوست -----طرز ره پيمودن زيباي اوســـت
و او قبول کرد که به سفارش مادرم عمل کند و همان وقت راهي حرم مطهر شد هنگامي که از در بيرون رفت چشم هايش باراني بود و . . .
در
محله ما ولوله اي بر پا بود مادرم هم به ديدنش رفت تا چشمش به مادرم افتاد
خود را در آغوشش رها کرد و شروع کرد به دعا کردن مادرم و مي گفت که دستورت
شفا بخش است
مادرم هم مشتاقانه از او خواست تا ماجرا را تعريف کند و او در حالي که اشک شوق ميريخت چنين گفت:
آن
روز وقتي وارد صحن کهنه شدم به امام رضا (ع) گفتم آقا من که اميدم نا اميد
شده اما امروز يکي از عاشقان شما با حرفهايش مرا به نزد شما فرستاده
حرفهايش از دل برخاسته بود و بر دل من نشست گفت که رازدل شکسته من را فقط شما ميدانيد
و
بعد وارد کفش داري شدم کفش هايم را به کفش داري دادم و به سمت ضريح مطهر
روانه شدم نزديک ضريح مطهر که رسيدم از شدت اشک مقابل خود را نمي ديدم بعد
از چند دقيقه اشک هايم را پاک کردم
کمي
آن سو تر سمت چپم دو اسب لب به چرا داشتند را مشاهده کردم متحير بودم و از
خودم ميپرسيدم خدايا من کجا هستم مقابلم کلبه اي بود ناگهان ديدم مردي
نوراني با قدي رعنا و روحاني از کلبه خارج شدند قدرت حرف زدن نداشتم مرا
به نام صدا کردند (خانم احمدي) برآن اسب بنشين و دل به سفر ببند بي اختيار
سوار بر اسب شدم و ايشان خود بر اسبي ديگر ؛ اسبها به نظرم بال دار مينمود
به امر ايشان چشم هايم را بستم و باز کردم خود را در بياباني ديگر ودر
مقابل کلبه اي ديگر ديدم با آن آقا به داخل کلبه رفتيم مکان بزرگي بود حرم گونه و همه مشغول زيارت خواني پشت
سر آقا از لابه لاي جمعيت گذشتم به کنار ضريحي رسيدم درب آن باز شد بانوئي
مجلله و با هيبت و شکوه بر تخت نشسته بودند چون آقا را مشاهده نمودند به
احترام ايستادند جلو آمده دست آقا را بوسيدند کمي با هم گفتگو کردند و در
نهايت آقا به آن بانو سفارش مرا کردند و فرمودند اين زن از مجاوران من هست
درون سرش غده اي دارد او را براي درمان نزد تو آورده ام و ايشان با
مهرباني دستي بر سرم کشيدند و فرمودند بر خيز که به خواست برادرم علي بن
موسي الرضا (ع) همه درد هايت مداوا شد
چشم
هايم سياهي رفت وقتي چشم هايم را گشودم خود را کنار ضريح يافتم گمان
ميکردم رويا ديده ام با عجله به کفش داري برگشتم و شماره را به کفشدار
دادم و گفتم من امروز عمل دارم لطفاً زود کفش هايم را بدهيد
کفشدار با تعجب گفت اين شماره اينجا نيست
گفتم آقا اذيت نکنيد از امام رضا خجالت بکشيد من ديرم شده
کفش دار گفت خانم وقت ما را نگير مي بيني شلوغ است اگر اينجا کفش داده اي شماره اش اربده تا تحويلت دهيم
گفتم خادم امام رضا که نبايد مردم آزار باشد
با تعجب به من گفت اينجا که حرم امام رضا نيست و من هم خادم امام رضا نيستم
يکباره تمام صحنهائي که بر من گذشته بود را به ياد آوردم و با تعجب پرسيدم پس اينجا کجاست
گفت اينجا حرم حضرت معصومه شهر قم است و من از هوش رفتم
با
کمک خادمين حرم حضرت معصومه مرا به دفتري بردند و وقتي حالم بهتر شد ماجرا
را برايشان تعريف کردم ابتدا باور نمي کردند ولي وقتي تلفن شوهرم را دادم
و به او زنگ زدند تازه متوجه شدند که او هم فکر ميکرده من از ترس عمل فرار
کرده ام و نگرانم بوده وقتي به شوهرم گفتم که الان در قم هستم باور نميکرد
تا خدام با او صحبت کردند
بله آن زن هنوز هم به لطف امام رضا (ع) و عنايت حضرت معصومه (س) در اين شهر وبا ما مشهديها زندگي ميکند و. . .
عاشق که شد که يار به حالش نظر نکرد --- اي خواجه درد نيست و گرنه طبيب هست
دختــرم بــرخيــز
ناگهان
فریاد هرسناک رقیه خواب را از اهل خانه و حتی همسایگان می رباید. برق اتاق
روشن می شود و اهل خانه هراسان به پا می خیزند. رقیه با چشمانی پر از ترس
و وحشت در بستر خود نشسته، لحظاتی بعد دچار غش می شود و بی تاب و کف بر لب
به خود می پیچد، اهل خانه مبهوت می شوند. فاجعه بر این خانواده پر درد
فرود آمده، پدر خانواده با قرض و فروش اشیای لازم زندگی، رقیه را نزد
تمامی اطباء متخصص اعصاب و روان می برد اما هر روز وضعیت جسمی و روحی
بیمار حادتر می شود به طوری که دفعات حمله و بیماری به روزی هشت بار می
رسد و همه با حسرت و افسوس به چهره جوان و پر مهر رقیه می نگرند و جز سر
تکان دادن و دست به دست کوفتن کاری دیگر نمی توانند انجام دهند و نسخه
پزشکان نیز کاری از پیش نمی برد. با راهنمایی دیگران دخترک را نزد دعانویس
های ساکن در گوشه و کنار و کوچه های پیچ در پیچ نیز بردند، اما هیچ وردی
نتوانست بر جان و روان رقیه اثر بگذارد. دخترک پیش چشم عزیزانش تحلیل می
رفت و خانواده در غصه و ماتم به سر می برند . آخر دختری با این زحمت به
بار بنشانی و آن وقت در این سن و سال که سن آرزوها و رسیدن به آمال و
تشکیل خانواده است اینگونه شود، چه باید کرد؟ خدایا! این چه بدبختی بود که
به ما روی آورد؟ همسایگان و نزدیکان هر کس نظری می دادند. بعضی معتقد به
چشم زخم و حلول جن در او بودند و اهل خانه جز توسل به خدا و دعاهایی که با
اشک دیده همراه شده بود، دیگر هیچ پناهی نداشتند. چشمان رقیه نگاهی جنون
آمیز و خیره یافته بود، هر گاه می خواست بخوابد گویا چند نفر با او صحبت
می کردند و سرش انباشته از صحبت های مختلف می شد. هر دم شکل و شمایلی جلوی
چشمانش مجسم می شد و او که تاب این همه را نداشت، در حالتی از عجز، با
کلماتی که در گلویش می شکست و با اعضای منقبض دچار رعشه و بعد غش می شد و
این فشار او را که دختری سرحال و خوش بود، تبدیل به دختری رنجور، زرد، با
نگاهی مجنون کرده بود. آنان که او را می شناختند بر او دل می سوزاندند و
حیرت زده از تغییر حالت او زیر لب استغفار می کردند، خدایا ما را ببخش !
ماه محرم با اشک و ماتم سوگ ابا عبدالله و غم رقیه می گذشت و خانواده بر
رقیه ی امام حسین(ع) و رقیه ی خود اشکها ریختند. بر سر و سینه کوفتند و
شبهای محرم را دست به دعا، شفای بیمار را به حرمت خون حسین (ع) از خدا
خواستند و در اربعین مولایشان نیز با دستان بلند شده تا اوج نیاز، شفا
خواستند . در آستانه چهل و هشتم (روز رحلت پیامبر بزرگ اسلام (ص))
هیأت"قاسمیه مارالند"قصد سفر به مشهد را کرد، تا عاشقانه بر ماتم از دست
رفتن پیامبر خاتم (ص) فریاد یا محمدا سر دهند و در محضر علی بن موسی الرضا
(ع) اخلاص و عبودیت خود را به فرزند حضرت زهرا (س) بنمایانند و از این
درگاه مراد بگیرند . هیأت قاسمیه ی مارالند، با عزادارن و خانواده های
مشتاق زیارت، فرسنگها راه را طی میکنند و در گذر از هر شهری نوای یا رضا و
یا محمدشان، سروشی است بر هم وطنان مسلمان و همیشه در صحنه و گویا سرود
دعوتی است بر جان ها تا به حرم امام رضا (ع) بیایند. کاروان این عاشقان به
شهر امام رضا (ع) می رسد در غروبی پر رمز و راز رقیه و همراهان نیز همراه
عزاداران به مشهد مشرف می شوند. زایران و مجاورانی که جهت شرکت در مراسم
چهل و هشتم به حرم مشرف شده اند در اطراف هیأت قاسمیه تجمع کرده و از
مراسم زنجیر زنی مردان این هیات که با تمام وجود عزاداری می کردند در
حیرتند که خدایا این همه اخلاص و عشق فقط در خور بندگان شایسته توست، ما
را به فیض برسان. رقیه و دیگر زنان کاروان نیز شاهد این عظمت و بزرگی اند
که باز رقیه دچار حالت غش و بیهوشی می شود و نزدیکانش گویا دیگر تحمل این
همه درد را ندارند و او را بر میان هیاتی که زنجیرها را هم چون کبوترانی
بالای سرشان به پرواز در می آورند، و چون شمشیری بر گوشت فرود می آورند،
می برند و با گفتن یا حسین، شفای رقیه را طلب می کنند. مگر این درگاه،
درگاه نا امیدی است و مگر حسین (ع) در تمامی دوران، مرجع و ملجا و پناه ما
نبوده و مگر می شود از این درگاه نا امید بر گشت؟ یا محمد یا حسن و یا
حسین، شفای همیشه دلهای داغدار ما بوده. هیأت یا حسین گویان بر گرد رقیه،
سماعی حسین گویانه آغاز می کنند و رقیه هم چون نوزادی تازه متولد شده گویا
اول از حال غش به عالم الهام می رسد و آقایی با قامت رشید عمامه ای به رنگ
سبز عشق و چهرهای به نورانیت خورشید می بیند که دستی بر سرش می کشد و با
زیبا ترین صدای عالم میگوید : دخترم برخیز ، و رقیه بر می خیزد و زنجیر
زنان با اشک در چشم، فریادیا حسینشان به عرش بال می کشد. معجزه ی امام،
شفای رقیه.
منبع : (ویژه نامه ی شفا یافتگان، اداره کل روابط عمومی آستان قدس رضوی)



و در حقیقت به موسى وحى کردیم که :بندگانم را شبانه ببر، و راهى خشک در دریا براى آنان باز کن که نه از فرارسیدن[ دشمن ]بترسى و نه[ از غرق شدن ]بیمناک باشى.
نقشه های که توسط ماهواره ها تعیه شده بود – به تیم تحقیقاتی " رونی وایت " جان تازه ای بخشید . در این تصاویر نقطه ای در خلیج عقبه که به دریای سرخ منتهی می شد وجود داشت که عمق ان نسبت به مکانهای دیگر کمتر بود –



بازسازی یک فاجعه الهی
بعد از انتشار اخبار محققان مختلفی این فاجعه عظیم را مورد بررسی قرار دادند . نقشه ای از محیط تعیه شد, عمق اب , فاصله بین دو خشکی و محاسبات دیگر به کامپیوتری داده شد .. نتیجه وحشتناکتر از ان بود که انها فکر میکردند . از میان بادها و طوفانها , طوفان " N.G.S " که در سال 1982 جنوب فلوریدا را مورد حمله قرار داده بود برای این محاسبه در نظر گرفته شده بود . این طوفان از گروه B میباشد که تقریبا" مشابه ان هر سال سواحل امریکا را مورد اماج قرار می دهد . بخاطره کم عمق بودن ان منطقه نسبت به جاهای دیگر و همچنین نزدیکی دو ساحل ... سونامی وحشتناک حاصل میشود .. همانگونه که مستحضر هستید .. امواج وقتی در مکانهای عمق دار اقیانوس شکل میگیرد قدرت انچنانی ندارد .. اما هرچه که به ساحل نزدیک میشود ارتفاع ان افزایش و قدرت تخریب ان بسیار گسترده میشود . مشابه همان سونامی که چند سال کشورهای شرق اسیا را مورد تهاجم گسترده خود قرار داد . پس از نظر علمی هم ان منطقه مناسب ترین مکان برای عذاب الهی بوده است ... تصویر این محاسبه و همچنین شدت تخریب ان در تصویری که برای شما در نظر گرفته شده کاملا" نمایان است .


رامسس دوم – فرعونی که مورد غضب پروردگار قرار گرفت .
فَالْيَوْمَ نُنَجِّيکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آيَةً وَإِنَّ کَثِيراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آيَاتِنَا لَغَافِلُون
پس امروز نجات میدهیم بدنت را تا باشی برای ایندگان نشانه ای و همانا بسیاری از مردم از نشانه های ما غافلند . 92 – یونس
یکی از سئوالاتی که باستان شناسان و همچنین محققان بدنبال پیدا کردن جوابی برای ان هستند, فرعونی است که مورد غضب پروردگار یکتا قرار گرفت است . اکثر مورخان اعتقاد دارند " رامسس دوم " فرعون معاصر حضرت موسی (ع) بوده است .

لطفا جهت دانلود و مطالعه مطالب گوناگون به صفحه اصلي بروید